گوش کن،جاده صدا ميزند ازدور قدم های تورا

 

روی هر سینه، سری گریه کند وقت وداع

سر ما وقت وداع، گوشه ی دیوار گریست

...

+ رها | |

آن یکی آمد در یاری بزد
گفت یارش کیستی ای معتمد
گفت من گفتش برو هنگام نیست
بر چنین خوانی مقام خام نیست
خام را جز آتش هجر و فراق
کی پزد کی وا رهاند از نفاق
رفت آن مسکین و سالی در سفر
در فراق دوست سوزید از شرر
پخته گشت آن سوخته پس باز گشت
باز گرد خانه‌ی همباز گشت
حلقه زد بر در بصد ترس و ادب
تا بنجهد بی‌ادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن
گفت بر در هم توی ای دلستان

+ رها | |

 

گاهی آدم "ذوق مرده" می شود! درست مثل همین حالای من!

+ رها | |

 

اي خدا من!

من کورکورانه تو را بندگي ميکنم

صحيح!

امّا حق را به من بده!

که آخر

کيست که در مقابل چنين نوري کور نشود؟

 

+ رها | |

 

می دانم حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد

حالا بعد از آن همه سال ، آن همه دوری ، آن همه صبوری.

من دیدم از همان سر صبح آسوده   هی بوی بال کبوتر و نای تازه ی نعنای نو رسیده می آید

پس بگو ،،قرار بود که تو بیایی و.....من نمی دانستم.

دردت به جان بیقرار پر گریه ام 

پس این همه سال و ماه ساکت من کجا بودی؟

حالا که آمدی   حرف ما بسیار ، وقت ما اندک، آسمان هم که بارانیست...

به خدا وقت صحبت از رفتن دوباره و دوری از دیدگان دریا نیست

سر به سرم میگذاری ها...

می دانم که می مانی پس لااقل باران را بهانه کن.

دارد باران می آید.

مگر میشود نیامده باز    به جانب آن همه بی نشانی دریا برگردی؟

پس تکلیف طاقت اینهمه علاقه چه میشود؟

تو که تا ساعت این صحبت ناتمام تمامم نمی کنی  ها؟

باشد گریه نمی کنم

گاهی اوقات هر کسی از احتمال شوقی شبیه همین حالای من هم به گریه می افتد.

چه عیبی دارد.

اصلا" چه فرقی دارد؟هنوز باران میآید

هنوز هم میدانم هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد .حالا کم نیستند، اهل هوای علاقه و احتمال که فرق میان فاصله را تا گفتگوی گریه می فهمند.

فقط  وقتشان اندک و حرفشان بسیار و آسمان هم که بارانیست......

سید علی صالحی

+ رها | |

 

با اشکهایش دفتر خود را نمور کرد

در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد

ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جدا شده است

در بیت هایش مجلس ماتم به پا شده است

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت

وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

وقتش رسیده بود، به دستش قلم گرفت

مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

باز این چه شورش است که در جان واژه هاست

شاعر شکست خورده ی طوفان واژه هاست

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت

دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت

یک بیت بعد واژه ی لب تشنه را گذاشت

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پایش جهان گریه می کند

دارد غروب فرشچیان گریه می کند

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید

بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید

او را چنان فنای خدا بی ریا کشید

حتی برایش جای کفن بوریا کشید

در خون کشید قافیه ها را، حروف را

از بس که گریه کرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت

بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

این بند را جدای همه روی نیزه ساخت

خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود

او کهکشان روشن هفده ستاره بود

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...

پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن...

خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن...

شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن...

در خلسه ی عمیق خودش بود و هیچ کس

شاعر کنار دفترش افتاد از نفس

 

+ رها | |

 

خودم را تکه تکه کردم

یک تکه درون واگنی به شرق می رفت

که شاید ترا فراموش کند

یک تکه با تو میان یک شب خوش زمستان

می خندید و می رقصید

و ترا می نوشید و زنده می شد

یک تکه درون اتوبوسی  به غرب می رفت

شاید ترا برای همیشه رها کند

یک تکه از من بی پروا به شهر تو می آمد

گریبان هر کسی را که بوی ترا داشت

می بوسید و دلتنگی اش

تمام می شد و باز می گشت

یک تکه از من به روی اسبی رمیده

شیهه می کشید و چهار نعل تا شمال می تاخت

تا نقشت را به روی شن

رو در روی دریا بکشد نا پایدار

یک تکه از من مجنون وار

چون فرهاد

نقشت را به رخ تمام تاریخ می کشید

یک تکه از من درون هواپیما به جنوب می رفت

در کویر بذر گل رویت را سترون می کاشت

ماه را می بوسید

انکار و ناله ات را سر می داد و باز می گشت

یک تکه از من

ترا در مزرعه عشق می کاشت

و خدا را می بوسید

که زیبایی را در تو خلاصه کرده بود

یک تکه ترا می شکافت

هزار تکه با تمام توان ترا رج می زد

یک تکه ترا تکذیب می کرد

هزار تکه ترا تایید می کرد

یک تکه خنجر صیقل می داد

هزار تکه ترا وحشت زده مرهم می ساخت

...

خودم را تکه تکه کرده بودم

یک تکه درون واگنی به شرق می رفت

تا شاید تو را فراموش کند.

یک تکه با تو

میان یک شب خوش زمستان....

 

---------------------

بعدا نوشت۱: خانوم/آقای "بی برگی" ، به آدرسی که گذاشته بودید ایمیل زدم. من جواب هیچ کامنتی رو اینجا نمیدم. موفق باشید

 

+ رها | |

 

قطار ها میآیند و میروند ...
مسافرها سوار میشوند و پیاده ...
انسانها ایستاده اند و نشسته ...

من ...
گوشه ای نشسته ام با دلی در دست ...

نظاره میکنم ریل ها را ...
نظاره میکنم پیاده روها را ...
نظاره میکنم صندلی ها را ...

روی یکی از این ریلها قطاری می آید که مسافری از آن بر پیاده رو قدم میگذارد

و می نشیند بر صندلی ...

آن مسافر همه دنیا را دارد ...
.
.
.
جز دل ِ بر دست گرفته ی من ...

 

+ رها | |

 

پر زدم من توی چشمات با تو من پروااز کردم

من از پایان می ترسیدم و آغااز کردم ...

 

+ رها | |

 

بي تو نه بوي خاك نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسكينم
چرا صدايم كردي؟
چرا!

(حسین پناهی)

+ رها | |

 

چراغها را خاموش کن

نور نمی خواهم

نگاهم که می کنی

برق نگاهت من را که هیچ

تمام شب را مچاله می کند....

+ رها | |

 

ای تو بهانه واسه موندن
ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه ی بودن
تو طلوع صبح خورشید و دمیدن


ای همه خوبی ، همه پاکی
تو کلام آخر من
ای تو پر از وسوسه عشق
تو شدی تمامی زندگی من
اسم تو هر چی که می گم
همه تکرار تو حرفای دل من
چشم تو هر جا که می رم
جاری تو چشمای منتظر من

ای تو بهانه واسه موندن
ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه ی بودن
تو طلوع صبح خورشید و دمیدن


تو رو اون لحظه که دیدم
به بهانه هام رسیدم
از تو تصویری کشیدم
که اون و هیچ جا ندیدم
تو رو از نگات شناختم
قصه از عشق تو ساختم
تو رو از خودت گرفتم
با تو یک خاطره ساختم


ای تو بهانه واسه موندن
ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه ی بودن
تو طلوع صبح خورشید و دمیدن
ای همه خوبی ، همه پاکی
تو کلام آخر من
ای تو پر از وسوسه عشق
تو شدی تمامی زندگی من

(دانلود موزیک بهانه)

+ رها | |

چه بوی خوشی می‌دهد اين جامه‌ی قديمی
اين پيراهن بنفش
اين همه پروانه‌ی قشنگ در قابِ نامه‌ها،
اين چند حَبه‌ی قند در کُنج روسری
قابِ عکسی کهنه
بر رَف گِل‌اندودِ بی‌آينه،
و جستجوی خط و خبری خاموش
در ورق‌پاره‌های بی‌نشان
که گمان کرده بودم باد آن همه را با خود بُرده است.


ديدی!
ديدی شبی در حرف و حديث مبهم بی‌فردا گُمَت کردم
ديدی در آن دقايقِ دير باورِ پُر گريه گُمَت کردم
ديدی آب آمد و از سَرِ دريا گذشت و تو نيامدی!

سید علی صالحی

+ رها | |

...
راستی هيچ می‌دانی

من در غيبت پُر سوالِ تو

چقدر ترانه سرودم؟

چقدر ستاره نشاندم؟

چقدر نامه نوشتم که حتی يکی خط ساده هم به مقصد نرسيد؟

رسيد،

اما وقتی که ديگر

هيچ کسی در خاموشیِ خانه

خوابِ بازآمدنِ مسافرِ خويش را نمی‌ديد.
 
 
سید علی صالحی

+ رها | |

 دوباره قصه ی تکراری بریدن من

                          و پایان تکراری تسلی تو

 

می گویی از صفر شروع می کنیم

و من

به تمام اعدادی می اندیشم

                             که از من گریخته اند .

 

ثانیه ها 

گیج تر از همیشه 

        در بغض ساعت پرسه می زنند . 

زمان می گذرد 

                        گذشته است .

و تو هنوز ایستاده ای 

در همان پایان تکراری قصه من .

 

دلم گرفته است .

امروز روز اول پاییز است 

و من پرم از پچ پچ مداد رنگی ها

                           در روزهای سیاه سفید کودکی ام .

 

همیشه آخر قصه به اینجا رسیده است

لهجه ی مایوس گریه های من

                             و زبان الکن تسلی تو .

دلم برای کودکی ام تنگ است.

 

+ رها | |

« مرگ را پروای آن نیست
که به انگیزه ای اندیشید »

اینو یکی می گف
که سر پیچ یه خیابون وایساده بود.

« زندگی را فرصت آنقدر نیست
که در آینه به قدمت خویش بنگرد
و میان لب خنده و اشک
یکی را سنجیده گزین کند »

اینو یکی می گف
که سر سه راهی وایساده بود.

« عشق را مجالی نیست
حتا آنقدر که گوید
برای چه دوستت می دارد »

...

************

عشق آدم رو سبک می کنه، ولی سبک نمی کنه.

اگه منظورت از سبک شدن بالارفتنه، سبک شدی.ولی اگه منظورت از سبک شدن، کوچیک شدنه، عاشق هرچی کوچیک تر بشه بالاتر می ره.

************

به من گفت بیا

به من گفت بمان

به من گفت بخند

به من گفت بمیر

آمدم

ماندم

خندیدم

مردم

************

پروانه ی مسین
آیینه وار ! بر پا نشسته بود در پهنه ی لجن !

وهر دو روی آن
خط بود
خطی بسوی پوچ ، خطی به مرز هیچ

************

اینجا به کسی نمیشه نزدیک شد ؛ آدما از دور دوست داشتنی ترن.

************

تنها نشسته ام و حواسم نیست که دنیا با من است...
 
************
 
وقتی حواست نیست
زیباترینی!
وقتی حواست هست
فقط زیبایی!
حالا حواست هست؟
 
************
 
روشنی زیاد هم چیز جالبی نیست. آدم همه چیز را می بینه و همه اون را می بینن توی تاریكی آدم می تونه خیال كنه كه چیزی- جایی- كسی منتظرشه 
 
************
 
دل من همی داد گفتی گواهی
كه باشد مرا روزی از تو جدایی
جدایی گمان برده بودم ولیكن
نه چندان كه یك سو نهی آشنایی
 
************
 
باصد هزار مردم تنهایی بی صد هزار مردم تنهایی
 
************
 
از جان عزیزترم ، درشهریم که با تو برایم غریب نیست
اما دیشب را بی تو ، در غربت گذراندم
سهم من از عشق گوشه سرد و تاریکی از این دنیاست.
که با یاد تو گرم مانده است.
کاری کن که باور کنم انتظار خود عشق است...

************
 
من از مردم همین شهرم. همه آدمهای این شهرم دوست دارم. چون تقریبا هیچ كدمشون رو نمی شناسم.

************

من از مردم همین شهرم. همه آدمهای این شهرم دوست دارم. چون یکیشون رو می شناسم.

************

می گفت : دوتا آدم كنار هم مثل 11 می مونن .

- یه آدم هم مثل 11 می مونه به شرطی كه فقط به پاهاش نگاه كنی.

************

شاید یه شعر دنیای شاعرش رو هم به اندازه ی خواننده اش عوض کنه...

************

اما نمیبینی چه شب هایی سحر كردم
بی آنكه یك دم مهربان باشند با هم پلك های من
در خلوت خواب گوارایی
وانگاه زان شبها كه خوابم برد
هرگز نشد كاید به سویم هاله ایی یا نیم تاجی گل
از روشنا گم گشته گل هایی
در خواب های من...

************
 
اگه دوست داشتن یه آدم غایب بتونه همچین اثری داشته باشه، دوست داشتن کسی که همراه آدمه باید خیلی عمیق تر باشه.

************

. . .

 

+ رها | |


بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو

شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار
چو روز گردد گوئی در آتشم بی تو

دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا
همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز در کشم بی تو

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می دار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

سعدی

+ رها | |

پیش نوشت۱:در تمامی جملات منظور از "من"، "من ِ نوعی" است.(تمامی اسامی مستعار اند! )

---------------------------------

راه می روم و فکر می کنم و در ذهنم با خودم حرف می زنم و به خودم جواب می دهم و خودم را قانع می کنم و اگر قانع نشدم هرطور شده برای "افکار قانع نکردنی" ام توجیه پیدا می کنم و سر انجام با رضایت تمام به انجام کارهای روزانه ام می پردازم تا زمانی که فکر بعدی بیاید و باز هم همان پروسه های "تکراری ِ توجیهی" ! همیشه همین است. اما یکهو بدنم مور مور می شود. یک چیزی قلقلکم می دهد انگار!  "وجدانم" شروع می کند به طبل زدن درون مغزم که : "آهااای! کجا برای خودت می بری و می دوزی؟ الکی که نیست! باید از فیلتر رد شود. صافی را برای همین اختراع کرده اند! بی خود خودت را "توجیه" نکن! آن "افکار قانع نکردنی" ات را وردار بیار! شاید به فیلترینگ(!) نیاز داشته باشند!" من هم میزنم توی سرش که: " بیخود صدای طبلت را حرام نکن! من برای تک تک افکارم "دلیل قانع کننده" دارم! "و برای اثبات این حرفم (حتی اثباتش به خودم) شروع می کنم به گشتن و گشتن! ساعتها در بین خط کش ها و محاسبات و طاقچه ها و صندوقچه ها و کاغذ پاره ها و پرونده ها ی داخل مغزم می گردم! همه جا را به هم می ریزم تا بلکه "دلیل قانع کننده" ای ، برای "افکار قانع نکردنی" ام پیدا کنم صدای قدم های وجدان و صدای طبل و سردرگمی بین آن همه شلوغی که ایجاد کردم، دیوانه ام می کند و انگار توی مخم دارند با ناخن رو تخته گچی می کشند(!) همین می شود که آخر سر داد می زنم: "من دلییل نداارم!!!!"

-------------------------------

پ.ن۱ : این کاملا اتفاقی است که در فاصله ی زمانی نزدیک، دو پست مربوط به هم گذاشته شد! زیاد ربطش ندهید به هم!

پ.ن۲ : این تیتر هم از آن تیتر ها بودااا !!

+ رها | |

دخترم بر تو مگر غير از خرابه جا نبود

گوشه ويرانه جاي بلبل زهرا نبود

جان بابا خوب شد بر ما يتيمان سر زدي

هيچ‌کس در گوشه ويران به ياد ما نبود

دخترم روزيکه من در خيمه بوسيدم تو را

ابر سيلي روي خورشيد رخت پيدا نبود

جان بابا، هر کجا نام تو را بردم به لب

پاسخم جز کعب ني ،جز سيلي اعدا نبود

دخترم وقتي که دشمن زد تو را زينب چه گفت

عمه آيا در کنارت بود بابا ،يا نبود

جان بابا، هم مرا ،هم عمه ام را مي‌زدند

ذره‌اي رحم و مروت در دل آنها نبود

دخترم وقتي عدو مي‌زد تو را برگو مگر

حضرت سجاد زين‌العابدين آنجا نبود

جان بابا بود، اما دستهايش بسته بود

کس به جز زنجير خونين، يار آن مولا نبود

دخترم آن شب که در صحرا فتادي از نفس

مادرم زهرا (س) مگر با تو در آن صحرا نبود

جان بابا من دويدم زجر هم مي‌زد مرا

آن ستمگر شرمش از پيغمبر و زهرا نبود

دخترم من از فراز ني نگاهم با تو بود

تو چرا چشمت به نوک نيزه اعدا نبود

جان بابا ابر سيلي ديده‌ام را بسته بود

ورنه از تو لحظه‌اي غافل دلم بابا نبود

+ رها | |

اگه عاشقم بهانه ام تویی ...

+ رها | |

 

در منظومه ی ما

هرکس خورشیدی می خواهد

تا سیاره اش شود

خورشید مرا که چشم های تو فرض کنیم

باز من از مدار خویش خارج می شوم

و جای اینکه

دورت بگردم

مثل همیشه

 در پی ات می گردم!

+ رها | |

 

 گاهی پیش آمده احساس کنی که فکر کردن به بعضی چیزها دیوانه ات می کند. و تو هرچقدر هم که بخواهی فرارا کنی از چنگ آن فکر، انگار که دور یک میدان می دوید با هم. تو در فرار از فکر می دوی و فکر برای گیر آوردن تو؛ و برای اسیر نشدن در چنگال "فکر" سرعتت را زیاد می کنی و این می شود که قبل از آنکه او تو را اسیر خویش کند، تو به " او" می رسی!!  و این یعنی خواه در ذهنت خلاء فکر مطلق ایجاد کنی یا خواه ذهنت را پر کنی از فکر های جورواجور و "قشنگ" (!) ، باز هم آن فکر دیوانه کننده رخنه می کند در تمام وجودت و آن موقع دوست داری این مغز سرکش را از پنجره پرت کنی پایین! و چون این در عمل غیر ممکن است، ترجیحا خودت را باید پرت کنی!

گرفتار اینطور افکاری هستم الان! نمی شود مدعی بود که این افکار لزوما منفی هستند. اما هرچه هستند در "حال"، در این لحظه، برای شخص "من" خوشایند نیستند! 

البته کارشناسان فکرهای "من" نظر هایی مبنی بر اینکه منشا این افکار ترس از بعضی تغییرات عمیق پیش رویم است، داده اند! اما مصوبه ی هیئت کارشناسی دقیقا مشخص نیست. شاید متعاقبا اعلام شود! 

 

+ رها | |

من خسته نیستم

دیریست خستگی ام

تعویض گشته است به درهم شکستگی

من خسته نیستم

درهم شکسته ام

این خود امید بزرگی نیست؟

-----------------------------------------

*گردو

**شکستم

*گردو

**شکستم

*دلم را

**شکستم

*دلت را

**نشکستی

*زندگی ام را

*زندگی ام را...

.

.

.

چرا ایستادی؟

داریم مردانه بازی می کنیم

چند قدم بیشتر نمانده

گام هایت را دقیق تر بگذار

یا تو می بری

یا من می بازم

اینجا جهان همینقدر بیخود است

بیخود هم مسیر من میشوی

بیخود گرفتار تو می شوم

بیخود قول می دهی

بیخود باور می کنم...

اما تو

ادامه بده

من

"هستم".

 

+ رها | |

 

زیباییت را تندیس کردم

و بر لبه ی پنجره گذاشتم

تا همه تماشایش کنند

اما

با اولین تندباد

تندیس دست ساز من افتاد

و تو شکستی

و تمام شدی.

و من در پی شکستن تو

خود را شکستم

تا بلکه در ناتمام خودم به تمام تو برسم.

من بی تو

یک تندیس گلی ناتمامم.

 

+ رها | |

ما با هم غریبه ایم.

---------------------------

پ.ن۱: مخاطبم خیلیا هستن.

پ.ن۲:لینک  برای همه ی غریبه ها.

+ رها | |

ریحانه: خاله تو کی اِزدِباج می کنی؟
رها: هروقت بزرگ شدم خاله جون. اندازه مامانت شدم.
ریحانه:با کی ازدباج می کنی؟
رها: نمیدونم!
ریحانه: با بابایی (منظور بابای من و بابابزرگ خودشه)  ازدباج کن!
رها: نمی شه که خاله جون.
ریحانه: من که میخوام با بابابم ازدباج کنم. ببین مامانم با بابام ازدباج کرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

**********************************************

ریحانه: خاله تو کلاس ژیمناستیکمون یه دوست دارم اسمش راهیلِ ولی با من دوست نمی شه!!!!!!!!!!!!!!!
رها: چرا باهات دوست نمی شه؟
ریحانه: آخه من میزنمش.
رها: خب تو چرا میزنیش خاله جون؟
ریحانه: آخه باهام دوست نمیشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

************************************************************

رها: ریحانه! بگو دُنیا.
ریحانه: دُینا! (doyna)
رها: بگو دُن
ریحانه: دُن
رها:یا
ریحانه:یا.
رها:حالا بگو دُنیا.
ریحانه: دُینا!!!!!!!!
------
یک دقیق بعد:
-----
ریحانه: رها جون تو بلدی بگی دُینا؟
رها: نه بلد نیستم! بهم یاد می دی؟!
ریحانه: بله چرا که نه! خب عزیزم بگو : دَر
رها: (!!!!) دَر
ریحانه: یا
رها: یا!
ریحانه: حالا بگو دَیرا (dayra)
رها: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 اینم از ریحانه!

+ رها | |

خدایا عاجز و سرگردانم.

نه آنچه دانم، دارم.

نه آنچه دارم، دانم.

...

+ رها | |

سلام.

۱- عرض شود خدمت همگی که : به خدا من نمی خواستم قالبمو عوض کنم! یعنی می خواستم ولی نه اینجوری! یه عکس دیدم عاشقش شدم با خودم گفتم بذارم بک گراند وبم! که نشد و خلاصه بعدشم هیچی فرصت نداشتم که بیام درستش کنم!

۲- یکی یه کامنتی گذاشته بود. تو همین پست جوابشو میدم بره حال کنه :

 آهای تویی که کامنت میذاری بعدمیای میگی "من کامنت گذاشتم، برو بخون!" با تو ام! فکر کردی می تونی حال منو بگیری که نیگا به لپ تاپ مردم می کنی می گی ههههههه ویندوزش سونِ؟ از اونجایی که من سرم درد می کنه واسه این بحثا(!) شما خیلی دلت پره گیر بده منم جواب میدم ۱۰۰ درصد!

۳- دلم واسه همه تنگ شده ، واسه بعضیا بیشتر!

۴- این سه روز بهم خیلی خوش گذشت به خصوص روز دوم (به خاطر تا ساعت ۸:۳۰ موندش و ... دیگه در همین حد واسه یادآوری کافیه) و روز آخر به خاطر هیجانش و پیچوندن بچه ها که ناهار ندن و ... . ولی پارسال بهر بود. در کل یاااااد امیرکبیر هااا به خیر.

۵- اشاره به مورد ۴ : این سه روز امیر کبیر AUT CUP بود.

۶- اینم واسه قضیه ی نشون به نشون! :

دیروز:

گم می شوم میان حرفها و جمله ها و افکاری که مثل آواری روی وجودم ریخته. من زیر آوار بی خبرم از هر چیز اتفاق افتاده و نیفتاده. دلم به دنبال روزنه ای برای تنفس می گردد. دلم می خواهد "واقعا" خوش باشد.

یک روزنه به قطر یک اپسیلون می بینم و همان یک اپسیلون می شود تمام دل خوشی ام. می شود منشا تمام رویاهام!

امروز:

همه ی اطرافم پر از اکسیژن است. انگار که در اکسیژن بهشتی نفس می کشم. پر از انرژی ام. پر از امید. پر از دل خوشی های "واقعی"! چشم به هرجا می گردانم خدا را می بینم. لطفش در تک تک لحظاتم جاری شده و من غرق در این جاری شدن می خندم، اشک شوق می ریزم، چشمانم را می بندم، دستم را به روی قرآن می گذارم، قسمش می دهم و نیت می کنم. قول می دهم و قول می گیرم. و دل می بندم به خنده و اشک و قسم و نیتم. و بیشتر از همه به لطفش.

دل من "واقعا" خوش است!

+ رها | |

پیش نوشت: وقتی کاسه ی صبرت از دست محصولات Microsoft لبریز می شه و نمی دونی سرت رو به کد.م دیوار - که قبلا نکوبوندی - بکوبونی،اونجاس که تصمیم می گیری که یه پست نا مربوط به پست های دیگه ات توی وبلاگت بذاری و بازهم دیوار کوتاه این وبلاگ بدبخت می شود مکانی برای خالی کردن عقده هات!

آن قبل تر ها که کاربر لینوکس ( از اوبونتو و فدورا گرفته تا سوزه و ماندریوا) بودیم، تنها غممان این بود که ...! ببخشید! آن موقع ها اصلا غم نداشتیم! هر نرم افزاری که دلمان می خواست مثل بچه ی آدم دانلود می کردیم و بدون error نصب می کردیم و شاد و خوشحال کد می زدیم! اما از آنجایی که کامپیوتر خانگی متعلق به همه ی اعضای خانواده است و از هنگامی که زیر لب فحش دادن ها که :"مرده شور این لینوکس را ببرند!" و از این قبیل صحبتهای شیرین آغاز شد ما هم تصمیم گرفتیم که از لینوکس دست بکشیم و رویمان را برگردانیم به سمت ویندوز و آقای بیل گیتس و یک لبخند بزرگ زورکی بزنیم که:" به به چه محصولات بی عیب و نقص و خوبی مستر بیل گیتس!!"!

و از همان موقع بدبختی ما جوانه زد: ویندوز 7 بریز ، ویستا باگ دارد! اُه اُه صد رحمت به باگ های ویستا ، 7 که مفتضح تر است! از آنجایی که CD  ویندوزمان اورجینالِ اورجینال است 30 روز دیگه باید Activate شود از الان پدرمان را در می آورد که 30 روز دیگه را فراموش نکنیم! نگاهی به ساعتمان می اندازیم و می بینیم که ای وااااای ساعت 4 شد و هنوز کار مردم روی زمین است! شروع می کنیم به نصب Microsoft Visual Studio 2010 !! که ایشان به نحو خودشان 1 ساعت و 45 دقیقه وقت ما را می گیرند تا نصب شوند (بماند که ویندوز در حین نصب شدن 500 بار گیر می کند)! خلاصه نصب که شد تازه یادمان می افتد که هنوز Microsoft Ofice را روی ویندوز جدید نصب نکرده ایم! شروع می کنیم به نصب جناب آفیس که آن هم که 1ساعتی زمان پر ارزش مارا به مصرف می رساند! پس از نصب از آنجایی که این شرکت های گرامی پک های نرم افزاری با ما شوخی دارند متوجه می شویم که این آفیس وامانده (همان جناب آفیس منظورمان است) تریال است و از همان ابتدای کار گیر سه پیچ می دهد که Activate  اش کنیم! ما هم می زنیم به سیم آخر و تصمیم کبری می گیریم که در یک حرکت ضربتی همه چی از ویندوز گرفته تا جناب آفیس وا مانده را Activate  کنیم که ناگهان ... چشمتان روز بد نبیند، جوانه ی بدبختی مان گل می دهد: ADSL قطع شده! در حالی که بلند بلند به زمین و زمان ناسزا می گوییم تصمیم می گیریم که به جای WORD  از NOTEPAD استفاده کنیم!!!!! می آیمم که ادامه ی کد را بزنیم که متوجه می شویم تمام ایده هایی که در مورد برنامه نویسیمان داشتیم به لطف آقای بیل گیتس و همکاران از مخمان پریده! آنجاست که با خود زمزمه می کنیم:"یاد قبل ترها که با هوش تر بودم به خیر!". در همین حین رم گرامی کامپیوتر که قصد شاد کردن مضاعف ما را دارد Dump memory error می دهد و کامپیوتر ریستارت می شود و تمام کدهای زده شده ی ما بدون save شدن به دیار باقی می شتافند!!! حالا آن فدای سرمان، ویندوز دیگر بالا نمی آید و مجبوریم که Restore اش کنیم! اصولا بعد از Restore شدن هم هیچ نرم و افزار و بدافزاری پاک نمی شود مگر Visual Studio!! ما باز هم صبر پیشه می کنیم و می آییم که دوباره Visual Studio را بنصبیم که.... ای هواااااااااااااااررررررررر CD  اورجینال مان دیگه نصب نمی شود!!!!!!!!!!!

آقای بیل گیتس حالا که به مرحمت شما درخت بدبختی ما بارور شد بی زحمت بیاید کار مردم را که روی زمین مانده ببرید و خودتان انجام دهید!

آهای تویی که یکی از ثروتمندترین مردان جهانی، مستر بیل گیتس، با تو ام: هیچ می دانی برآورد شده که اگر هر کاربر Microsoft  در ازای هربار خراب شدن نرم افزارهایش تنها 1 دلار از تو خسارت بگیرد، درعرض 4 سال تمام ثروت میلیارد دلاری ات تبدیل به صفر می شود؟؟

+ رها | |

 

ماهی : به تعداد آدم های روی زمین راه برای رسیدن به خدا وجود داره!

----------------------

پ.ن ۱: از اون تیترا بوداااا!

پ.ن ۲: بابا فلسفیییییییییی !!!

 

+ رها | |